ماه در میخانه می تابید ، گفتم یاحسین
روی دلها نور می پاشید ، گفتم یاحسین
لحظهای مبهوت نقاشی دیواری شدم
زانچه می دیدم تنم لرزید ، گفتم یا حسین
یک نفر مشکی به دوشش بود و قصد آب داشت
چهرهاش میتافت چون خورشید ، گفتم یاحسین
زیر سم اسبهای نعل برق انداخته
پیکری در خاک میغلطید ، گفتم یاحسین
زیر آتش روی خاک تشنه با حالی غریب
دختری از ترس در تردید ، گفتم یاحسین
در میان جنگل شمشیر و تیر و نیزهها
پرچمی در باد می رقصید ، گفتم یاحسین
سر به روی طشت زر در منظر طفلی یتیم
خون میان طشت می جوشید ، گفتم یاحسین
اشک جاری بود از چشمم ولی دل در سکوت
حال من را زودتر فهمید ، گفتم یاحسین
رفتم از میخانه بیرون آسمان گل داده بود
در خیابان عشق میبارید ، گفتم یاحسین
محمد_مهدی_ناصری
ما را در سایت مریمانه ها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 42