در امتدادِ زردِ درختانِ باغهابر شانهی غروب نشستند زاغهاتابانده عصر، نور بنفشی به شاخ و برگماندهست روی گسترهی خاک، داغهاهر شاخه خم شد از نفسِ سردِ آخرینتا خوابِ باغ را ببرد بی کلاغهاوقتی رسد ستارهی دنباله دار غمخاموش میشوند پس از آن چراغهادر کوچهباغ عاطفهها بیثمر شدیمپندی نداشت حاصِلِ شرطِ بلاغهااز شاخههایِ خشکِ تو، ای باغِ سوختهجز خاک بَر نماند به جا در اجاقهاگر چه زمان ترا بِرَماند از سرِ هوسبا این همه زمین ز تو دارد فراغهاما خسته مثل بردهی مطلق خمودهایمبر بوم بویناکِ خیابا
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
☘☘☘☘
به هم بریز و بشوران شعور دنیا را
که درد عهد عتیق تو کشته فردا را
نفس نفس شب غم را به بوسه بیامیز
به نور باده به روز آوران شب مارا
شکفته روی تن شعله ها گل خورشید
به اشک شوق بیافشان نم تماشا را
هوای تازه و مضمون تازه می جویم
به گیسوان سیاهت بپیچ یلدا را
نگاه عشق بلند است و آسمان نزدیک
بخوان در آینه ... یاایهاالسکارا را
#محمد_مهدی_ناصری
@naseri_2
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
حافظ
✅
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش